دیوارها می‌خورند روح سرکشی را که می‌خواهد عصیان کند و رهایی را پیشه خود سازد....لعنتی دیگر آسمانی برای پرواز هم نیست....شیشه ماتی حائل زمین و آسمان شده است و حتی اکسیژن را هم به زور به ریه‌هامان می‌رساند تا این سرفه‌های خشک و بی‌امان هم کمتر به جمع آزردنی‌های زندگی‌مان اضافه شود....

کجایند سپیدارهای بلندی که زیرشان با تک مضراب‌های دل چه حظی می‌شد برد از همه روزهای این روزگار نامراد لعنتی....

شکوه‌ای در کار نیست....هرچه هست خستگی تکرار بافته‌ها و تافته‌های هر روز کلاف سردرگم زندگی است....راه نرفته و نیمه‌کاره را باید رفت...

تن شب خسته است و روزها غم‌آلود و گرفته....شفق زمستانی تنها یک بار در این زمستان سیاه رو نمایانده است...خوب است در این سکوت وهمناک انسانیت حداقل صدای کلاغ‌ها گاهی می‌آید تا باور کنیم هنوز پرنده‌ای هست....


پی‌نوشت:

- امتحان‌ها تمام شد....بعد از آخرین امتحان 13 ساعت پیاپی خوابیدم....باید کارهای پایان نامه‌ام را شروع کنم.....

- این بوک ریدر دوست داشتنی هدیه‌ام را بی‌بدیل دوست دارم....

/ 4 نظر / 14 بازدید
سپیده

وااااااااااااییییییییی دوسمم چه قلمییییییی!! کیف کردم به خدا!!! خیلی خوب بود :-****

الهام

آخی نازی آبجی جونم.منم دلم نوک می خواد.عیدم که نزدیکه و...[نیشخند]

مجيك

13 ساعت پياپي...؟ اوووووووووم عاليه ... در بدترين حالت نهايت 8 ساعت خوابم مي بره ... خودكار بيدار مي شم ... خوش باشي