خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
فاطمه ملكي
آرشیو شده ها
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
دی ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
لینک دوستان
آرش كريمبيگي
آزاده يكتايي
آيههاي دلنشين
امير نريماني
احسانه حاج اسماعيلي
احسان عابدي
جواد شمس
درياي آرام
دكتر بوترابي
روحالله هاشمي
ريحانه طباطبائي
پاتوق خبرنگاران
سحر
سعيد شمس
سيد محمد علي ابطحي
سروش اسدزاده
سيد محمد خاتمي
ميثم لطفي
سيامك قاسمي
پارسا فاتحي
سهامالدين بورقاني
عادل خداياري
علي بلندنظر
عماد هنرپرور
فرزانه سالمي
فرزانه سيدسعيدي
كريم ارغندهپور
كريم جعفري
ليلا جودي
مازيار عطاريه
مسعود فاتح
مامان و بابا و دخترشون
مرجان حاجيرحيمي
مريم ذوالفقار
مجيک
مجيد معتمدي
مريم شباني
مصطفي قوانلو قاجار
نويد بهرامي
وحيد پوراستاد
نسترن علمي
هادي حيدري
يونس شكرخواه
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : ماكرومديا
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
بعد از یک همایش دو روزه یکی از همین آقایون مدیر دولتی رو کرد بهم و گفت: امروز کاسب بودین؟
جمله اش یهو خورد تو ذوقم....اما از اونجایی که رفته بودم تا ببینم و بشنوم فقط گفتم: من اومده بودم بشنوم.....
جمله این آقا اصلا به مذاقم خوش نیومد....خبر و کاسبی؟!؟!...کی تو دنیا یا حداقل تو ایران از خبر کاسبی کرده که من یکی بکنم؟!؟!
گرچه منکر این نیستم که خیلی ها از این نردبون خبر و کاسبی از قبلش آنچنان با مهارت بالا رفتن که حالا خدا رو بنده نیستند.....اما به جرات میتونم بگم اونها خبرنگار نبودن....کاسب بودن...عشق به خبرنگاری هیچ وقت نمی گذاره کارت به کاسبی کشیده بشه....
البته روال این آقایون وقتی پای خودشون در میون باشه کاملا از زمین تا آسمون فرق داره....کافیه مطلبی نوشته باشی که به قبای آقایون بربخوره....اونوقت قداست ارزش برابر میشه با قداست تمام مقدسات عالم و یک رسالت الهی....اما وقتی قرار به اذیت کردن یک خبرنگار و بهانه برای مصاحبه نکردنش باشه....میشه کاسبی خبر.....
کاش مدیران دولتی که نشستن روی کرسی های ریاست و هر روز دستورهای جدید می دن....بدونن که در برابر سوال هایی که ازشون میشه بابت حقوقی که می گیرن مسوولن و باید به خبرنگارا پاسخگو باشن.....
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۸ - فاطمه ملكي
دلم می خواهد دغدغه های روزمره را پشت جلد کتاب های نخوانده جای بگذارم و با آنها سفر کنم....
امروز سری به کتاب فروشی ها می زنم.....باید برای پدر جانم کتاب بخرم.....
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - فاطمه ملكي
لیلا یادش آمد که یک بار از مامان شنیده بود که به بابا گفته با مردی ازدواج کرده که اعتقاد ندارد. مامان نمی فهمید. مامان نمی فهمید که اگر به ایینه نگاه کند، تنها اعتقاد راسخ زندگی بابا را می بیند که یک راست به او زل زده است.....
هزار خورشید تابان- خالد حسینی
پيام هاي ديگران () link جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۸ - فاطمه ملكي
1- تلخ بود....درست مثل زهر.....خبر فوت مادربزرگ عزیزی که درست 18 روز بعد از فوت پدربزرگ عزیز از میون ما رفت تا غم از دست دادن دو عزیز روی شونه هامون بدجوری سنگینی کنه....
مادربزرگ برایم یادآور روزهای کودکانه ای است که تمام تلاش هایش برای فروخواباندن شیطنتهایمان بی فایده بود و دست آخر خودش هم همراهمان می شد....
مادربزرگ درست مثل مامن امنی بود که هنوز هم دلم برایش بی تاب است و هیچ وقت خانه جدیدش را باور نخواهم کرد....
این روزگار نامراد هیچ وقت سر سازگاری با او نداشت....رنج کشیده این روزگار بی منت بود و دست های چروکیده اش حدیث نابی از عشق.....
وداع با او سخت است....هنوز هم مرثیه خداحافظی را برایش نخوانده ام....برایم زنده است و پایدار با همان صورت روحانی و نورانی که گویی سال هاست پلک هایش را نگشوده است......
بزرگترین آرزویش در آخرین روز زندگیش برآورده شد....رویای شیرینش مرگ در نخستین روز میهمانی خدا بود و او درست در روزی که درهای رحمت الهی باز است مسیر بهشت را پیمود......
خدایش بیامرزاد....
2- این خبر شیرین بود....نتایج آزمون سراسری کارشناسی ارشد اعلام شد.....و من...دوباره مهر ماه 88 را با بوی کاغذ و قلم پشت سر می گذارم....این بار زبانشناسی....
آرام باشید و عاشق....
پيام هاي ديگران () link جمعه ٦ شهریور ،۱۳۸۸ - فاطمه ملكي
لامصب هم درد است و هم درمان...خلاصی را می گویم....این خلاصی اش را دوست دارم و آن یکی اش را نه.....
این درست خود من است....
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸۸ - فاطمه ملكي
پدربزرگ برای همیشه از پیش ما رفت.....رفت تا طعم روزهای خوب بچگی که دوره مون می کرد برای همیشه زیر دندونام باقی بمونه.....
مطمئنا طعم نخودچی ها و کشمش هایی که همیشه مشت مشت می ریخت تو دستامون مثل یک طعم ناب برایم باقی خواهد ماند.....
آخرین باری که دیدمش درست 5 روز پیش بود....و آخرین عکس زندگی رو با هم گرفتیم....درست وقتی که داشت غر می زد "آخه دختر عکس میشه چی"....و همین عکس برای همیشه پیش من به یادگار موند......
روحت شاد استوار مرد زندگی....
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۸ - فاطمه ملكي
منتظرم....
منتظرم تا این روزهای بی شباهت و پرشباهت به من...بقچه مصلحت را برایم بگشایند.... تا....من.... "با ته مانده های دست هایم عمق تاریک ترین تمام خواب ها را لمس می سازم".....
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۸ - فاطمه ملكي
تقویم که ورق می خورد....پی می برم که امروز....ششم خرداد ماه سال88....یک سال دیگر بزرگتر شدم.....
امروز فقط برای آرزوهایم آمین گفته ام.....
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸۸ - فاطمه ملكي
ماده 4 قانون مطبوعات:
هیچ مقام دولتی و غیردولتی حق ندارد برای چاپ مطلب یا مقاله ای درصدد اعمال فشار بر مطبوعات برآید و یا به سانسور و کنترل نشریات مبادرت کند.
آرام باشید و عاشق......
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - فاطمه ملكي
ما به مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم. مردها گفتند: حالا که این قدر اصرار می کنید، قبول! و ما نفهمیدیم چه شد که مردها ناگهان این قدر مهربان شدند.
وقتی به خود آمدیم، عین آنها شده بودیم...کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی که باید بهش رسیدگی می کردیم و دسته چک و حساب کتاب هایی که مهم بودند...با رئیس دعوایمان می شد و اخم و تَخمش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می کردیم....
ماشین ما هم خراب می شد....قسط وام های ما هم دیر می شد...دیگر با هم مو نمی زدیم....آنها به وعده شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یک مرد را بخشیده بودند....
همه کارهایمان مثل آنها شده بود.... فقط....نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود...در جیب هایمان نبود...شمشیر دسته طلا؟ تپانچه ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه! ما پنبه ای که با آن سر مردها را می بریدیم، گم کرده بودیم.....
همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سوار است. آن گلوله الیافی لطیفی که قدیمی ها بهش می گفتند عشق...یک جایی توی راه از دستمان افتاده بود....یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم...مردها با سیاست درهای باز نابودش کرده بودند.
حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم....در دوئلی ناجوانمردانه....و مهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو درمی آوردیم...در عضله های روحمان جاری نبود....
سال ها بود حسودی شان می شد....چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم....فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود....شرکت کنیم....
می توانستیم بدهیم و نگیریم....ببخشیم و از خودِ بخشیدن کیف کنیم....بی حساب و کتاب دوست بداریم....در هستی عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم....
زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم.....مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست.....وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شکایت داشت و هق هق گریه می کرد....مادربزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر....
از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد که قابل برطرف شدن نیست....مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محرومند....لمس لطافت در جهان در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است.....
مادربزرگ می گفت کار زن ها با خدا آسونه.....مردها از راه سخت باید بروند....راه میان بری بود که زن ها آدرسش را داشتند و یک راست می رفت نزدیک خدا....شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم کردیم.....
به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم....رئیس شرکت بهمان بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می کنیم....10 تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتکس و شیشه شور و کنسرو و رب و ماکارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیه همکارهای شرکت که آنها هم بن داشته اند و خوشبختی....داریم غیبت رئیس کارگزینی را می کنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را
درمی آوریم و بلندبلند می خندیم و بارهایمان را می کشیم سمت خانه....
چقدر مادربزرگ بدبخت بود که در آن خانه می شست و می پخت.....حیف که زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم......ما چقدر رشد کردیم.....
افتخارآمیز است که ما الان هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم.....مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هوراااااا.....ما هر روز تواناتر می شویم......
مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می کنند.....ما می توانیم همه کار را با همه کار انجام دهیم......وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ کنند، ما با یک دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را،....گوشی موبایل بین گردن و شانه....کارهای اداره را راست و ریس می کنیم. ....افتخارآمیز است....
دستاورد بزرگی است این که مثل هم شده ایم....فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی یکی مان شب توی رختخواب مثل کنده چوب راحت می خوابد و آن یکی مدام غلت می زند.... چون دست و پاهایش درد می کنند.....چون صورت اشک آلود بچه ای می آید پیش چشمش....بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد کودک.....همه رفته اند....سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش.....
نیمه گمشده شب ها خواب ندارد....می افتد به جان زن....مرد اما راحت است....خودش است. نیمه دیگری ندارد.....زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده و کسی که بود....دست و پا می زند.....
مادربزرگ سنت زده و عقب افتاده من کجا می توانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟.....ما به همه حق و حقوقمان رسیده ایم.....
زنده باد تساوی......
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸۸ - فاطمه ملكي

